تبليغاتX
حس غريب

روزی مردی برای  اصلاح موها یش به  مغازه سلمانی محله شان مراجعه کرد.

همینطور که سلمانی مشغول کوتاه کردن موهابود بحثشان درباره ی وجود خدا سرگرفت:

سلمانی: من در تعجبم ! آیا واقعا خدایی وجود دارد؟ چرا مردم اینقدر خدا خدا می کنند؟ من که بوجودش ایمان ندارم......

مرد از حرف سلمانی واقعا ناراحت شد و از سلمانی پرسید: چه طور ؟ چه طور اینقدر مصمم چنین حرفهایی را می زنی؟ برپایه چه منطق و قانونی؟ مگه اینهمه نشانه از خدا را در زمین نمی بینی؟...

سلمانی: مگه خدایی که شما ازاون حرف می زنین عاشق آدم ها نیست؟ آدمها رو دوست نداره؟ لازم است یه نگاه به دورو برت بندازی فقط چند لحظه شهر را نگاه کن، آدمهایش را، نگاه کن ببین چقدر آدم بدبخت تو این شهرهست،فقیر، یتیم و... اگه واقعا خدایی وجود داره یعنی واقعا این آدمها خدایی دارن چرا به دادشون نمی رسه؟ چرا اونا رو از بدبختی نجات نمی ده، مگه دوستشون نداره؟ ...

بحث آنها مدتی ادامه یافت ولی مرد هر کار کرد تا سلمانی را قانع کند نشد که نشد...مرد بعد از اصلاح موهایش از مغازه خارج شد ولی هنوز هم ذهنش مشغول همان مسئله بود این که چرا نمی تواند یک دلیل برای سلمانی بیاورد و قانعش کند،در همین افکار بود که ناگهان مرد فقیروژولیده ای که موهایش کثیف و بلند بود توجهش را جلب کرد ، ناگاه جرقه ای در ذهنش زده شد ،آری یک دلیل منطقی؛ یک دلیل منطقی برای سلمانی کله شق.

دوان دوان به مغازه سلمانی بازگشت؛ نزد سلمانی رفت و گفت : من اعتقاد دارم  مغازه ای به نام سلمانی وجود ندارد و کسی به اسم سلمانی( کسی که موها را کوتاه می کند) وجود ندارد.

سلمانی با تعجب پرسید: اتفاقی افتاده، چرا این حرفارو می زنی؟

مرد:چند دقیقه پیش که از مغازه رفتم بیرون مرد ژولیده ای با موهای بلند توجهم را به خودش جلب کرد. ببینم پس با این وجود سلمانی ها هم وجود ندارند. خوب اگه وجود دارند چرا موهای آن مرد بلند بود؟

سلمانی با پوزخند گفت:  خوب آن مرد اگر به ما مراجعه کند موهایش را کوتاه می کنیم ، مراجعه نکرده موهایش بلند شده ، این یک چیز عادی است.

مرد: من فقط برگشتم  تا با گفتن این موضوع به شما ثابت کنم که خدا وجود دارد. همانطور که اگر آن مرد ژولیده به مغازه ی شما مراجعه کند موهایش کوتاه می شود واز شلختگی در می آید پس می توانیم نتیجه بگیریم که خدا وجود دارد فقط باید به او« رجوع » کنیم.

من که very very much قانع شدم شما چطور؟

+ نوشته شده توسط پرستوي مهاجر در جمعه 1385/03/19 و ساعت 23:52 |

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای نا امید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتن جمعه های سوت و کور

هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور

با توام با تو که گفتی تکیه کاه عاشقایی

میدونم یه دنیا نوری ساده ای بی انتهایی

مثل لالایی بارون تو کویر بی صدایی

تو خود عشقی میدونم ناجی فاصله هایی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای نا امید

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی

غایب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی؟

تو کجایی توووووو کجایی؟

 

 

+ نوشته شده توسط پرستوي مهاجر در جمعه 1385/03/19 و ساعت 23:50 |
                              


چه شگفت
انگيز است روح سخن از روح بود، اين ميهمان آن جهان شگفت ماورائي در اين خاكدان فقير و آلوده به حيات و پليدي هايش،راست مي گويند عارفان كه روح در اين زندان تن اسير است و در اين كشور جهان غريب، اما بدان عادت كرده است،‌ نژاد و تبار بزرگش را از ياد برده است و نه تنها آقايي و بزرگواري اصل و نسبش و پاكي و علو نهاد و سرشتش را فراموش كرده است كه نوكر پست و متملق بدن شده است، اين كيسه ی مملوء فضولات !

بدن كه هنرش تنها توليد كود است و كودساز و دگر هيچ،روح پادوي چاپلوس و غلام حلقه به گوش بدن مي شود و همچون سگ شهري در كوچه ها و خرابه ها و مزبله ها به شادي و حرص پرسه مي زند و پيش اين وآن به طمع لقمه ی ناني و به آرزوي تكه  دم مي جنباند و همين را فعاليت و عقل و پيشرفت و خوشبختي و برخورداري و زندگي نام مي كند و خوش است و راضي و راحت. روح، اين پرتو ملكوتي، دم آهورائي، نفخه ی روح خداوندي چنين مي شود و بس كه در اين زندگي زنداني مي شود و مي ماند بدان چنان خو مي كند و به رنگ خاك مي شود كه از احتمال صدور ابلاغ يك رتبه، اصابت زميني در حاشيه، تبديل پايه ی آموزگاري به دبيري و غرق نعمت و لذت و توفيق مي شود و مي خواهد از شكر و رضايت بتركد.

+ نوشته شده توسط پرستوي مهاجر در جمعه 1385/03/19 و ساعت 23:49 |

نسیمی نرم و مهربان از دور دست آن دريا به سوي دشت ميوزد وچهره ي مرا مينواخت، همچون نفس فرشتگان، همچون روح لطافت، همچون خاطره ي عشق، پاك چون تقوي، زلال چون دوستي و شاد چون اميد و نوازشگر چون مژده! چه بگويم؟ نسيمي كه هنوز در روحم مي وزد وآن دنيا را در گوش دلم مدام نجوي مي كند.

ناگهان ناقه در نقطه اي ايستاد. نگريستم. توده ي اندك خاك! نرم و پاك، پشت آن قصر، پاي آن برج، همچون گرد نرمي كه وزش دائمي نسيمي كه در كوير مي وزد پاي برج هاي بلند،گوشه ديوارهاي امام زاده اي بر سر كوه، كنار گلدسته مزار مجهول و افتاده اي در دور دست صحرا، خم از ياد رفته ي كوهي« دور از راه » جمع مي كند. مشتي خاك نرم همچون تن قاصدك، طلائي همچون آفتاب . پاك همچون صبح و خوب همچون همچون خودش. اما توده ي خاكي كه نيمي از پهلوي راست آن را پيش از اين برداشته بودند.

تمام جانم را دامن كردم وآن مشت خاك را بر داشتم، چنانكه يك ذره اش برجا نماند، چنانكه يك ذره خاك ديگري باآن نياميزد. بشتاب خود را به آن كارگاه عظيم خلقت رساندم. در ميان فرشتگان گشتم و گشتم تا(( روح )) را كه از همه فرشتگان خدا خوب تر و مهربان تر و مقدس تر است، همان كه خدا در قرآن همه فرشتگان را يكجا و او تنها را يكجا در برابر همه نام مي برد  <<تنزل الملائكه وروح فيها باذنه... >> همو كه وقتي مردم از او مي پرسند خدا به پيغمبر مي گويد: به آنها بگو كه (( روح )) از عالم امر من است.، فهم هاي شما پست تر و تنگ تر از آن است كه اورا بشناسيد!

ديگر از او مپرسيد. دامنم را كه پراز<< او>> بود، در برابر روح گرفتم و با سكوتي كه از التماس لبريز بود كنارش ايستادم.

دستهايش را كه از روح مهرباني سرشته بودند و انگشتانش را كه هر يك الهه ی هنري خدائي بود پيش رويم آورد و بر لبه ی دامنم گرفت و<< او>>را در دستهاي وي ريختم و در نگاهش خيره شدم : لبخند و مهر و نوازش و دلسوزي موج ميزد .

با چهره اي آرام و اندامي شكسته در زير فشار محبتي اينهمه سنگين، اندك اندك كنار رفتم و در حالي كه دلم در مشتهاي او پرپر مي زد، همچون كسي كه مأموريتي را انجام داده است، بيغرضانه و معصوم وار، از آنجا كه او بود دور شدم، كه تحمل حضور را نداشتم و از سنگيني بودن با كسي كه  بودن با او دشوار بود به آسودگي گريختم. گريختم تا آزاد و راحت به اوبينديشم كه مزمزه ی خاطره ی شير كه روح در آنجا در بند <<  بودن >>نيست، در قيد بايستن نيست،يك نوع تاريخ را به اساطير كشاندن است، محدود را به مطلق رساندن است. لذت قيد<< بودن با دلخواه >>  را در<< رهائي  تنهائي >> بردن است.

 

با او بودني بي او بودني است.

                              

+ نوشته شده توسط پرستوي مهاجر در جمعه 1385/03/19 و ساعت 23:43 |

احساس كسي را دارم كه ناگهان در برابر  آينه اي بايستد و تصويري را كه بر آن مي بيند هيچ نشناسد. ميگويند تن كه مي ميرد روح اين جهان و همه ی پيوند هاي جهاني را ميگسلد و به سوي عالم غيب پرواز مي كند. نشأت ديگري، عالم ديگري، حيات ديگري، مابعدالطبيعه، عالم علوي، نزهتگاه ارواح،لاهوت، ملكوت، آخرت!

و مي گويند ميان دوزخ و بهشت هيچستاني است بنام برزخ!

مي گويند دنياي برين، عالم ارواح، حيات پس از مرگ در وهم اين جهاني ما،د ر قالب عقلي ما نمي گنجد. كلمات نيز بدانجا راهي ندارند. مي گويند اما من مي بينم« توهم است باور نكنيد»!                    

+ نوشته شده توسط پرستوي مهاجر در جمعه 1385/03/19 و ساعت 23:36 |
-><