نسیمی نرم و مهربان از دور دست آن دريا به سوي دشت ميوزد وچهره ي مرا مينواخت، همچون نفس فرشتگان، همچون روح لطافت، همچون خاطره ي عشق، پاك چون تقوي، زلال چون دوستي و شاد چون اميد و نوازشگر چون مژده! چه بگويم؟ نسيمي كه هنوز در روحم مي وزد وآن دنيا را در گوش دلم مدام نجوي مي كند.
ناگهان ناقه در نقطه اي ايستاد. نگريستم. توده ي اندك خاك! نرم و پاك، پشت آن قصر، پاي آن برج، همچون گرد نرمي كه وزش دائمي نسيمي كه در كوير مي وزد پاي برج هاي بلند،گوشه ديوارهاي امام زاده اي بر سر كوه، كنار گلدسته مزار مجهول و افتاده اي در دور دست صحرا، خم از ياد رفته ي كوهي« دور از راه » جمع مي كند. مشتي خاك نرم همچون تن قاصدك، طلائي همچون آفتاب . پاك همچون صبح و خوب همچون… همچون خودش. اما توده ي خاكي كه نيمي از پهلوي راست آن را پيش از اين برداشته بودند.
تمام جانم را دامن كردم وآن مشت خاك را بر داشتم، چنانكه يك ذره اش برجا نماند، چنانكه يك ذره خاك ديگري باآن نياميزد. بشتاب خود را به آن كارگاه عظيم خلقت رساندم. در ميان فرشتگان گشتم و گشتم تا(( روح )) را كه از همه فرشتگان خدا خوب تر و مهربان تر و مقدس تر است، همان كه خدا در قرآن همه فرشتگان را يكجا و او تنها را يكجا در برابر همه نام مي برد <<تنزل الملائكه وروح فيها باذنه... >> همو كه وقتي مردم از او مي پرسند خدا به پيغمبر مي گويد: به آنها بگو كه (( روح )) از عالم امر من است.، فهم هاي شما پست تر و تنگ تر از آن است كه اورا بشناسيد!
ديگر از او مپرسيد. دامنم را كه پراز<< او>> بود، در برابر روح گرفتم و با سكوتي كه از التماس لبريز بود كنارش ايستادم.
دستهايش را كه از روح مهرباني سرشته بودند و انگشتانش را كه هر يك الهه ی هنري خدائي بود پيش رويم آورد و بر لبه ی دامنم گرفت و<< او>>را در دستهاي وي ريختم و در نگاهش خيره شدم : لبخند و مهر و نوازش و دلسوزي موج ميزد .
با چهره اي آرام و اندامي شكسته در زير فشار محبتي اينهمه سنگين، اندك اندك كنار رفتم و در حالي كه دلم در مشتهاي او پرپر مي زد، همچون كسي كه مأموريتي را انجام داده است، بيغرضانه و معصوم وار، از آنجا كه او بود دور شدم، كه تحمل حضور را نداشتم و از سنگيني بودن با كسي كه بودن با او دشوار بود به آسودگي گريختم. گريختم تا آزاد و راحت به اوبينديشم كه مزمزه ی خاطره ی شير… كه روح در آنجا در بند << بودن >>نيست، در قيد بايستن نيست،يك نوع تاريخ را به اساطير كشاندن است، محدود را به مطلق رساندن است. لذت قيد<< بودن با دلخواه >> را در<< رهائي تنهائي >> بردن است.
با او بودني بي او بودني است.![]()

