تبليغاتX
حس غريب - روح اسیر
                              


چه شگفت
انگيز است روح سخن از روح بود، اين ميهمان آن جهان شگفت ماورائي در اين خاكدان فقير و آلوده به حيات و پليدي هايش،راست مي گويند عارفان كه روح در اين زندان تن اسير است و در اين كشور جهان غريب، اما بدان عادت كرده است،‌ نژاد و تبار بزرگش را از ياد برده است و نه تنها آقايي و بزرگواري اصل و نسبش و پاكي و علو نهاد و سرشتش را فراموش كرده است كه نوكر پست و متملق بدن شده است، اين كيسه ی مملوء فضولات !

بدن كه هنرش تنها توليد كود است و كودساز و دگر هيچ،روح پادوي چاپلوس و غلام حلقه به گوش بدن مي شود و همچون سگ شهري در كوچه ها و خرابه ها و مزبله ها به شادي و حرص پرسه مي زند و پيش اين وآن به طمع لقمه ی ناني و به آرزوي تكه  دم مي جنباند و همين را فعاليت و عقل و پيشرفت و خوشبختي و برخورداري و زندگي نام مي كند و خوش است و راضي و راحت. روح، اين پرتو ملكوتي، دم آهورائي، نفخه ی روح خداوندي چنين مي شود و بس كه در اين زندگي زنداني مي شود و مي ماند بدان چنان خو مي كند و به رنگ خاك مي شود كه از احتمال صدور ابلاغ يك رتبه، اصابت زميني در حاشيه، تبديل پايه ی آموزگاري به دبيري و غرق نعمت و لذت و توفيق مي شود و مي خواهد از شكر و رضايت بتركد.

+ نوشته شده توسط پرستوي مهاجر در جمعه 1385/03/19 و ساعت 23:49 |
-><